۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

سیاه ... سفید ...



جا نمی شوم
از خواب هایم می زنم بیرون ...
...

خواب های رنگی ...
عروسکی!
لا به لای همان دفتر نقاشی ماند ...
که مداد رنگی هایش تمام شد!
...


سیاه...
سفید ...
س ... ی ... ا ... ه ... س ... ف ... ی ... د ...

 آدم ها ؟ ...

تاس می اندازیم! ...
...
زوج ها سفید ...
                       فرد ها سیاه ...
...
***

نه ...
بگذار فرد ها سفید باشند ...
دلم برای فرد ها می سوزد ...

همیشه یکی شان تنها ! ست...

...

-----------------


از خودم بود- یه شعر قدیمی

۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه

رومن گاری



كاليبر 29 ميلي‌متري را توي دهانش گذاشت و " بنگ " .
 وقتي جسدش را پيدا كردند كاغذي در كنارش جلب توجه مي‌كرد . كاغذي كه رويش نوشته بود :
 " عاقبت ، واقعيت را به طور كامل بيان كردم ؛ رومن گاري "

..............
آدم سرزنده يي بود و شايد اگر آن طور به سبک همينگوي خودکشي نمي کرد، به سختي مي شد دليلي بر نااميدي و افسردگي اش پيدا کرد، برعکس اتفاقاً آدم شوخ طبعي بود. نقل قول معروفي هست از «رومن گاري» که مي گويد؛ «شوخ طبعي تاکيدي بر جاه و مقام انساني است، چون يکي از ويژگي هايي است که انسان را از ديگر مخلوقات جدا مي کند.» زندگي «رومن گاري» سراسر پيکار با خودش بود. پيکار با جنبه هاي مختلف و گاه متضاد وجودش که او را مجبور مي کرد همچون «لني» قهرمان رمان «خداحافظ گاري کوپر» دودلي در چهره اش موج بزند و هميشه پي تغيير و تحول و نوآوري باشد و همچون «لني» بارها افکارش را در ذهن خود سبک و سنگين کند و با اين همه در شک باقي بماند. نمونه اش آن جايي از رمان است که «لني» محبوب خود «جس» را ترک مي کند و به کوهستان برمي گردد و با اين همه هنوز نمي داند تا چه اندازه به دختر علاقه مند است و تنها وقتي با فردي روبه رو مي شود که حکم آينه نفس اش را بازي مي کند، به عشق و علاقه وصف ناپذيرش به دختر آگاهي پيدا مي کند و نصفه شب، در کولاک و سرماي کوهستان و با وجود خطر از دست دادن جان اش به سوي محبوب خود بازمي گردد. «رومن گاري» خود اين چنين بود.


«رومن گاري» اسم واقعي اش نبود. او اصلاً اسم واقعي نداشت. چون هيچ وقت پدرش را نديد و از همان اول نام خانوادگي همسر دوم مادرش روي «رومن» گذاشته شد و او را «رومن کاسو» ناميدند. شايد به همين خاطر است که چندي بعد خودش «رومن گاري» را ترجيح داد تا هم زياد به ياد گذشته ها نيفتد و هم کمي تغيير کرده باشد. «گاري» را از واژه يي روسي به معناي «آتش گرفتن» گرفت و آن را در صيغه امر برد و کمي امريکايي اش کرد و البته اين کار را بي تاثير از نام ستاره سينماي امريکا «گاري کوپر» انجام نداد. آخر «رومن گاري» شيفته تغيير بود.
رومن گاري دومين جايزه گنکور را با نام اميل آژار براي رمان «زندگي در پيش رو» دريافت کرد. او تنها نويسنده اي است که دو بار موفق به اخذ اين جايزه شده است چرا که اين جايزه تنها يک بار به هر نويسنده اي تعلق مي گيرد. او با نام مستعار، براي دومين بار توانست اين جايزه را دريافت کند. پسرعمويش پل پائولويچ، به جاي وي اين جايزه را دريافت کرد. رومن بعدها در کتابي به نام «زندگي و مرگ اميل آژار» اين حقيقت را فاش کرد.
«تربيت اروپايي»، «ريشه هاي آسمان»، «ليدي ال»، «رقص چنگيزخان»، «سگ سفيد»، «پرندگان مي روند در پرو مي ميرند»، «بادبادک ها» و «توليپ» از ديگر کتاب هاي مشهور «رومن گاري» اند که اغلب به فارسي هم ترجمه شده اند. «پرندگان مي روند در پرو مي ميرند» نوشته «رومن گاري» از تاثيرگذارترين نوشته هاي اوست که سال ۱۹۶۸ از روي آن فيلمي ساخته شد. داستان ماجراي پرندگاني است که از جزاير «گوانو» به سمت ساحلي در صدکيلومتري «ليما» حرکت مي کنند تا به هر زحمتي شده به آن جا برسند و بميرند. اين کتاب مجموعه پنج داستان کوتاه است شامل «پرندگان مي روند در پرو مي ميرند»، «بشردوست»، «ملالي نيست جز دوري شما»، «همشهري کبوتر» و «کهن ترين داستان جهان» که اولين بار سال ۱۳۵۲ «ابوالحسن نجفي» آن را به فارسي برگرداند و پس از چاپ سومش در سال ۱۳۵۷ اجازه چاپ مجدد نگرفت.
-----------------------------------------------------------------------------------------


از رومن گاری و کتاباش خوشم میاد.... جمله ای که تو لیدی ال دوست داشتم :

هر وقت که دو پلیس سبیل دار وارد اتاقشان می شدند تا مسیو بودَن را با خود ببرند، او به طرف مادرش که در حیاط سرگرم رختشویی بود می دوید و فریاد می زد :
« آزادی و برابری باز هم آمده اند تا بابا را ببرند. برادری لابد مست کرده و توی خیابان افتاده. »

۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

آغاز / من واقعی / میریام





بالاخره اومدم تهران و مستقر شدم – تو دوران کنکورِ ارشد یه بلاگ داشتیم به اسم پشت کنکوری ها، هر کسی با اسمی توش مطلب میذاشت و نظر می داد ، بیشتر اسم ها مستعار بودن ، اما تعدادی هم اسامی اشخاص وجود داشت که فکر می کردم واقعین – اما حالا که اکثریتمون قبول شدیم دارم میبینم مثل این که من جزءِ معدود افرادی بودم که با اسم واقعیم توش مطلب میذاشتم و نظر میدادم – برام جالب بود . البته کسانی هم بودن که با اسم واقعی بودن، اما اونایی که بیشترین فعالیت رو داشتم اسامی مستعار بودن ...
حس می کنم یکی از بزرگترین دلایلی که می تونه باعث شه از خودم فاصله بگیرم همین اسم مستعاره – که اسمی رو خودم بذارم که نیستم – حس می کنم شخصیتم چند تیکه میشه....
میریام هم منشا اسم مریم هست که یه کلمه ی عبری هست که وقتی به عربی وارد شد به مریم تبدیل شد – یکی از شخصیت های کتاب مقدس هم هست...

* میریام معروف به مریم یاغی یا مریم تندخو (عبری:מִרְיָם) نام یکی از شخصیت‌های نام‌برده در انجیل، کتاب مقدس مسیحیان است.
مریم یاغی خواهر موسی و هارون، دو تن از پیامبران نام‌برده در کتاب‌های دینی سامی بود. مریم از موسی بزرگ‌تر و از هارون کوچک‌تر بود.
بنا به روایت عهد عتیق، بعد از تولد موسی، یوکابد(مادر موسی) فرزندش را سه ماه مخفی نگاه داشت و سرانجام او را در زنبیل قرار داده و در میان نیزار کنار رود نیل رها کرد، آسیه(دختر فرعون-در قرآن همسر فرعون) که مشغول شستشو در رودخانه بود،پسر را در زنبیل دید و دلش به حال او سوخت. «مریم» این وقایع را مشاهده کرد و به «آسیه» پیشنهاد کرد تا زنی از عبرانیان را فرابخواند که کودک را شیر دهد. پس از موافقت آسیه، مریم نیز مادرش را برای شیر دادن به موسی به قصر فرعون آورد(خروج ۱۰:۴:۲)
پس از خروج بنی اسرائیل از مصر، چون مریم و هارون، «موسی» را برای ازدواج زن کوشی سرزنش کردند، مریم به «پیسی»(نوعی بیماری پوستی) مبتلا شد، که بر اساس تورات مجازات یهوه بوده است.
بر اساس سفر اعداد، موسی به فرمان خداوند مریم را به مدت هفت روز در اتاقکی زندانی کرد و پیوستن او را به منزل بنی‌اسرائیل ممنوع کرد. پس از هفت روز، موسی نزد خداوند، خواهرش را شفاعت کرد و در پنج کلمه دعا نمود: «خدایا،او را شفا ده»(اعداد ۱۲). پس از دعای موسی،مریم شفا یافت.
مریم در قادش مرد و در همان‌جا مدفون گشت.

 .