۱۳۸۹ آذر ۵, جمعه

تو رو تو گریه می بوسم... تو رو که غرق لبخندی...


یک       از تلویزیون توی حال صدای آهنگ میاد ... آشناست ... می خواد برسه به جایی که هلن می خونه :
تو رو تو گریه می بوسم ... تو رو که غرق لبخندی... (اِ؟؟؟ از کی تا حالا اینجا ماهواره نصب کردن؟؟؟!!!)
بعد یهو صدای سخنرانی میاد ...
می رم ببینم چه شیر تو شیریه ... جشنواره ی فیلم کوتاه ... یه گزارش ... بعد دونه به دونه آهنگای هلن رو روش میکس کردن!!!! وقتی این خواننده می خواد بخونه اینا حرف می زنن ...
**********
دو      این هفته امتحان دارم و آدم شدم!!!! دارم درس می خونم!!!! یعنی به صورتی که بشه باهاش نمره هم گرفت نه خیلی پراکنده خونی... یه عالمه هم تکلیف دارم ... یکی از رساله های افلاطون رو بیاد بخونم و تحلیلش کنم ... کار جالبی باید باشه... زبان خوندنم شروع کردم دوباره ، فقط باید جدی و مرتب باشه تا مثل این چند ماهه که نخوندم با دیدن متن انگلیسی دپرسین نگیرم!
**********
سه     همه چی خیلی خوب و عالیه و همین عالی بودنش مشکوکم کرده! نه که تا حالا هیچ وقت اینجوری نبوده هی فکر می کنم که حتماً یه جای کار می لنگه که من نمی دونم! جنبه ی آرامش داشتن رو هم ندارم!!!! انگار حتما باید چیزی بهم فشار بیاره تا احساس کنم همه چی سر جاشه ...
**********
چهار      بالاخره خوندن منِ او رو هم شروع کردم  تا ببینم این درویش مصطفی کیه که اسما اسمشو گذاشته رو وبلاگش! و یا اصلا این درویش مصطفی ذهنش چپ گرد هست یا نه!




۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

امید و امید


همیشه فکر می کردم وقتی رشته ای که دوست ندارم تموم بشه یک نفس راحت می کشم... حالا که دو ماه از شروع رشته ای که دوست دارم گذشته واقعاً به این نتیجه رسیدم که من با مهندسی هیییییییییییچ تناسبی نداشتم هیچ!!! هیچ ربطی هم بهش نداشتم! کلاً به قول کوهن قیاس ناپذیر بودم باهاش!!! اصلاً هیچ وقت تو جهان پارادایم حاکم به مهندسی زندگی نکرده بودم و واسه همین هیچ وقت درکش نکردم ... و خیلی هم خوشحالم که جسمم هم از جهانی که روحم بهش تعلق نداشت آزاد شد ...
سال پیش سال خوبی نبود ... فشار هایی روم بود که شاید هر کسی به جای من بود کم میاورد ... ولی وقتی انگیزه ای باشه آدم مقاومت می کنه ...!
زندگی داره میگذره ... با تموم مشکلاتی که هست و هیچ وقتم از بین نمیرن، اما در کل بهتر از همیشه است! و من با تمام وجود خوشحالمو به زندگی امیدواااااااااااارم!
کلاسامو دوست دارم ... مخصوصا مقدمه ای بر فلسفه ی علم و فلسفه ی غرب ...! منطقِ جدید رو هم دوست دارم اما گاهی ازش بدم میاد، چون یادآور دروس برق هست واسم و اعصابم رو بهم میریزه ... و خیلی هم خوشحالم از این بابت که تموم کتابایی که قبلاً مطالعه کردم الان چقدر دیدم رو باز کرده ... مخصوصاً رمان های خارجی ای که خونده بودم...! حس می کنم کمی از سطحی فکر کردن فاصله گرفتم و می تونم خوب فکر کنم، و دوره ی دو سه ساله ی فلسفه ای که پیش دکتر امید دیدم من رو قبلاً با فضای کلاسای انسانی آشنا کرده بود و ناشی گری مو اونجا ریخته بودم... وای که چقدر دلم واسه دکتر امید تنگ شده ... لحظه شماری می کنم برای دیدنش... این دفعه که رفتم با یه جعبه شیرینی و یه دسته گل میرم سراغش... به خاطر همه ی خوبی هاش ازش تشکر کنم ... به خاطر همه ی وقتی که با تموم حوصله به سوالامون گوش میداد و کلاس هایی که بی هیچ چشم داشتی برامون میذاشت... 




معلم اول برای من دکتر امید هست... درسته از اول علایق خاصی نسبت به فلسفه و سایر رشته های انسانی داشتم اما تو کلاسای دکتر امید بود که فهمیدم واقعا از چی لذت می برم... 

سارا – مصطفی – فرید – سمیرا – زهرا – خانوم مولوی- آ تقی صاحب کتاب فروشی دهخدا و خیلی های دیگه که با هم همکلاسی بودیم... دلم برای همه تون تنگ شده ... واسه همه ی ذوق و شوقی که داشتیم ... چقدر دلتنگم ...
و چه لذت بخش بود که برای بار اول فلسفه رو با استادی خوندیم که متعصب نبود ... و تموم تلاشش این بود که همه چیز رو بخونیم و ببینیم و بهش فکر کنیم ... به این که هیچ جا ایست نکنیم ... از هر شناخت تازه استقبال کنیم و تک بعدی نگاه نکنیم ...
یادمه که دفتر حوزه تو دانشگاه مسئول برگزاری کلاسای آزاد فلسفه و منطق بود، که وسط های دوره به طرز مشکوکی کلاسا رو تعطیل کرد، نمیدونم شاید انتظارات و اهدافشون برقرار نشد!!! و دکتر کلاس رو به جای تعطیلی به دانشکده ی فلسفه، آمفی تئاتر!!! برد ... هر وقت هم اتاقش می رفتیم با حوصله به حرفامون گوش می کرد...

استاااااااااااااااااااااااااد هنوزم به یادتم! همیشه به یاااااااااااادتم!

استاد فلسفه ی علم این ترمم بعضی تیکه هاش منو یاد دکتر امید میندازه ... 
خیلیییییی جاااالبه!!! خیلیییی جالبههه!!!  :دی


۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه

هااا؟!



مریضیم بهتر شده، خیلی وقته به خونمون نرفتم ، دلتنگ شدم... دلتنگ خیلی چیزا ... مخصوصاٌ کسائی که می دونی چشم انتظارتن که کی میای ... و تو هم دلت می خواد زودی بری ببینیشون ...
از انتخابم اصلا پشیمون نیستم ... فقط هنوز جا نیفتادم ... کم کم راه میفتم... دارم برنامه ریزی می کنم واسه کارام و درسام تا اوقاتم به بطالت نگذره ..

خوب فلسفی ادبی بنویسم؟ وقتی هنوز درگیر زندگی شخصیمم و داخل بحث و درس نشدم چطوری از فلسفه بنویسم؟
فقط می تونم بگم کتابایی که قرار بود بخونم رو با خودم آوردم اینجا تا شروع کنم به خوندنشون ... 
اولین کتابی که توی لیستمه، منِ او اثر امیر خانی و دومی عقاید یک دلقک مال هانریش بلِ ... البته منظورم کتاب غیر درسی بود!

راستی بالاخره به دیدن مجموعه ی دوِ قهوه ی تلخ نائل گشتم! سری های دیگشم گرفتم اما هنوز ندیدم... 

کلاً زندگی داره می گذره و خوبم می گذره... !





۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه

فالگیری :دی


صدای گرفتم هنوز وا نشده ، کم کم  وا میشه ، همه ی تکالیفم مونده و تا دوشنبه باشد هم یه تحققی حاضر کنم هم خلاصه ی 3 فصل از یه کتاب رو که به زبان اصلی هستش دربیارم.
فکر می کردم که ارشد شروع شه خیلی وقت اضافی پیدا می کنم، اما زندگی همچنان پر مشغله هستش و وقت کم. باید برنامه ریزی کنم برای کارام تا بتونم به همه ش برسم.
دیشب 20 30 تا از کتابام رو که نیاورده بودم بابام برام آورد. دلم براشون تنگ شده بود.
تازه دیروز یه کار خفن هم کردم. وسوسه شدم با چند تا از دوستام بریم پیش یه فالگیر، هم از رو کنجکاوی هم برای تفریح. خیلی جالب بود، ارزششو داشت که بریم. خیلیییییییی تجربه ی خوبی بود و کلی هم خندیدیم. دختره از ما یه سالم کوچیکتر بود از خاله هاش یاد گرفته ، هم فال ورق ریخت واسمون هم فال قهوه، من و سیما و سحر هم عین ندید بدید ها قهوه رو تا ته خوردیم و فقط یه کم تهش نگه داشتیم.
کلا این کارا واسم جالبن، اعتقاد کاملی به این چیزا ندارم اما ممکن می دونم. ولی واقعا موج مثبت اون دختره که فالمون رو می گرفت رو حس می کردم. موجود ریسک پذیریم و دوست دارم همه چی رو تجربه کنم بعد نظر بدم راجع بهش، نه با حرف این و اون.
حالا مسخرم نکنینا که مهندس برق مملکت (سابقاً) و دانشجوی فلسفه ی کنونیش رفته پیش فالگیر! خوب داشتم می مردم از کنجکاوی ! باید می رفتم :دی ، اصلاً خوب کردم!!!!!! راجع به گفته هاشم می تونم بگم کمی از خود آدم کمک می گرفت اما واقعاً چیزهایی رو هم میدید که هیچ کس جز خودم نمی دونست... و چیزایی رو می گفت از بعد ها که فقط کسی میتونست بگه که تو جریان گذشته ها باشه. نمی دونست چی خوندم و چیکار می کنم، فقط گفت خیلی تغییر تحول داری تو کارات، هی از این شاخه به اون شاخه می پری، این کار رو نکن! به هیچ جا نمی رسی... که این یکی رو خودمم می دونستم. بعضاً هم بی ربط می گفت، بیشترشو از رو روانشناسی شخصیت می گفتريا، کلا نمیشد فهمید که چیزی بارشه یا نه! خلاصه کلی خوش گذشت... اون کنجکاوی که داشتم تو این کارا رفع شد، بچم ناقص به دنیا نمیاد! :دی
خوب من برم سراغ تکالیف مونده شاید که برسونم.


۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

پاره یاد داشت ها

از وقتی اومدم تهران همش درگیر بودم – مریضی ، کلاس ها، خونه ، فسخ خونه ( به قول یکی از دوستام مریم تو نیم ساعت حرف نزنی می میری! خونه تکی؟؟؟!!!) ، خوابگاه ، هم اتاقی های جدید، فرهنگ های جدید ...
عجب اتاقی داریم! ترک، کرد، عرب، ترکمن ... چه شود!!! :دی
یکی از هم اتاقی هام یه کم افسردگی داره که بیشتر با اون بودم تا کمتر تو حال خودش بره – امیدوارم درست شه ...

درسامونم شروع شدن و باید خوندن رو جدی بگیریم ...

پ.ن :

بالاخره مجموعه شعری از گروس گرفتم ... توی یه دنیای دیگه برد منو ...
بیشتر شعراشو وبلاگش خونده بودم ، اما باز چسبید...
یه کتابم از نویسنده ی تئاتری که دوس داشتم . تئاتر درس – نوشته ی اوژن یونسکو

                  

یک لحظه خواستم
چون کودکی که ناشیانه دست در آتش فرو بَرَد
خواستم تو را

آن سطر ها گذشت و
حالا
این پیریِ مدام
مرگ را زیبا کرده است
آنقدر
که کوهِ کنارِ خانه ام
حتی اگر آتشفشان کند
از ایوان و غروب و قهوه ای که تازه ریخته ام
نخواهم گذشت

من که با ماه
از پنجره ات می آمدم
روزهاست
پشت پیغام گیر
گیر کرده ام

دردیست
دردیست
دردیست
خونت جوان بماند و
پایت پیر شود...


۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

سیاه ... سفید ...



جا نمی شوم
از خواب هایم می زنم بیرون ...
...

خواب های رنگی ...
عروسکی!
لا به لای همان دفتر نقاشی ماند ...
که مداد رنگی هایش تمام شد!
...


سیاه...
سفید ...
س ... ی ... ا ... ه ... س ... ف ... ی ... د ...

 آدم ها ؟ ...

تاس می اندازیم! ...
...
زوج ها سفید ...
                       فرد ها سیاه ...
...
***

نه ...
بگذار فرد ها سفید باشند ...
دلم برای فرد ها می سوزد ...

همیشه یکی شان تنها ! ست...

...

-----------------


از خودم بود- یه شعر قدیمی

۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه

رومن گاری



كاليبر 29 ميلي‌متري را توي دهانش گذاشت و " بنگ " .
 وقتي جسدش را پيدا كردند كاغذي در كنارش جلب توجه مي‌كرد . كاغذي كه رويش نوشته بود :
 " عاقبت ، واقعيت را به طور كامل بيان كردم ؛ رومن گاري "

..............
آدم سرزنده يي بود و شايد اگر آن طور به سبک همينگوي خودکشي نمي کرد، به سختي مي شد دليلي بر نااميدي و افسردگي اش پيدا کرد، برعکس اتفاقاً آدم شوخ طبعي بود. نقل قول معروفي هست از «رومن گاري» که مي گويد؛ «شوخ طبعي تاکيدي بر جاه و مقام انساني است، چون يکي از ويژگي هايي است که انسان را از ديگر مخلوقات جدا مي کند.» زندگي «رومن گاري» سراسر پيکار با خودش بود. پيکار با جنبه هاي مختلف و گاه متضاد وجودش که او را مجبور مي کرد همچون «لني» قهرمان رمان «خداحافظ گاري کوپر» دودلي در چهره اش موج بزند و هميشه پي تغيير و تحول و نوآوري باشد و همچون «لني» بارها افکارش را در ذهن خود سبک و سنگين کند و با اين همه در شک باقي بماند. نمونه اش آن جايي از رمان است که «لني» محبوب خود «جس» را ترک مي کند و به کوهستان برمي گردد و با اين همه هنوز نمي داند تا چه اندازه به دختر علاقه مند است و تنها وقتي با فردي روبه رو مي شود که حکم آينه نفس اش را بازي مي کند، به عشق و علاقه وصف ناپذيرش به دختر آگاهي پيدا مي کند و نصفه شب، در کولاک و سرماي کوهستان و با وجود خطر از دست دادن جان اش به سوي محبوب خود بازمي گردد. «رومن گاري» خود اين چنين بود.


«رومن گاري» اسم واقعي اش نبود. او اصلاً اسم واقعي نداشت. چون هيچ وقت پدرش را نديد و از همان اول نام خانوادگي همسر دوم مادرش روي «رومن» گذاشته شد و او را «رومن کاسو» ناميدند. شايد به همين خاطر است که چندي بعد خودش «رومن گاري» را ترجيح داد تا هم زياد به ياد گذشته ها نيفتد و هم کمي تغيير کرده باشد. «گاري» را از واژه يي روسي به معناي «آتش گرفتن» گرفت و آن را در صيغه امر برد و کمي امريکايي اش کرد و البته اين کار را بي تاثير از نام ستاره سينماي امريکا «گاري کوپر» انجام نداد. آخر «رومن گاري» شيفته تغيير بود.
رومن گاري دومين جايزه گنکور را با نام اميل آژار براي رمان «زندگي در پيش رو» دريافت کرد. او تنها نويسنده اي است که دو بار موفق به اخذ اين جايزه شده است چرا که اين جايزه تنها يک بار به هر نويسنده اي تعلق مي گيرد. او با نام مستعار، براي دومين بار توانست اين جايزه را دريافت کند. پسرعمويش پل پائولويچ، به جاي وي اين جايزه را دريافت کرد. رومن بعدها در کتابي به نام «زندگي و مرگ اميل آژار» اين حقيقت را فاش کرد.
«تربيت اروپايي»، «ريشه هاي آسمان»، «ليدي ال»، «رقص چنگيزخان»، «سگ سفيد»، «پرندگان مي روند در پرو مي ميرند»، «بادبادک ها» و «توليپ» از ديگر کتاب هاي مشهور «رومن گاري» اند که اغلب به فارسي هم ترجمه شده اند. «پرندگان مي روند در پرو مي ميرند» نوشته «رومن گاري» از تاثيرگذارترين نوشته هاي اوست که سال ۱۹۶۸ از روي آن فيلمي ساخته شد. داستان ماجراي پرندگاني است که از جزاير «گوانو» به سمت ساحلي در صدکيلومتري «ليما» حرکت مي کنند تا به هر زحمتي شده به آن جا برسند و بميرند. اين کتاب مجموعه پنج داستان کوتاه است شامل «پرندگان مي روند در پرو مي ميرند»، «بشردوست»، «ملالي نيست جز دوري شما»، «همشهري کبوتر» و «کهن ترين داستان جهان» که اولين بار سال ۱۳۵۲ «ابوالحسن نجفي» آن را به فارسي برگرداند و پس از چاپ سومش در سال ۱۳۵۷ اجازه چاپ مجدد نگرفت.
-----------------------------------------------------------------------------------------


از رومن گاری و کتاباش خوشم میاد.... جمله ای که تو لیدی ال دوست داشتم :

هر وقت که دو پلیس سبیل دار وارد اتاقشان می شدند تا مسیو بودَن را با خود ببرند، او به طرف مادرش که در حیاط سرگرم رختشویی بود می دوید و فریاد می زد :
« آزادی و برابری باز هم آمده اند تا بابا را ببرند. برادری لابد مست کرده و توی خیابان افتاده. »