۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه

فالگیری :دی


صدای گرفتم هنوز وا نشده ، کم کم  وا میشه ، همه ی تکالیفم مونده و تا دوشنبه باشد هم یه تحققی حاضر کنم هم خلاصه ی 3 فصل از یه کتاب رو که به زبان اصلی هستش دربیارم.
فکر می کردم که ارشد شروع شه خیلی وقت اضافی پیدا می کنم، اما زندگی همچنان پر مشغله هستش و وقت کم. باید برنامه ریزی کنم برای کارام تا بتونم به همه ش برسم.
دیشب 20 30 تا از کتابام رو که نیاورده بودم بابام برام آورد. دلم براشون تنگ شده بود.
تازه دیروز یه کار خفن هم کردم. وسوسه شدم با چند تا از دوستام بریم پیش یه فالگیر، هم از رو کنجکاوی هم برای تفریح. خیلی جالب بود، ارزششو داشت که بریم. خیلیییییییی تجربه ی خوبی بود و کلی هم خندیدیم. دختره از ما یه سالم کوچیکتر بود از خاله هاش یاد گرفته ، هم فال ورق ریخت واسمون هم فال قهوه، من و سیما و سحر هم عین ندید بدید ها قهوه رو تا ته خوردیم و فقط یه کم تهش نگه داشتیم.
کلا این کارا واسم جالبن، اعتقاد کاملی به این چیزا ندارم اما ممکن می دونم. ولی واقعا موج مثبت اون دختره که فالمون رو می گرفت رو حس می کردم. موجود ریسک پذیریم و دوست دارم همه چی رو تجربه کنم بعد نظر بدم راجع بهش، نه با حرف این و اون.
حالا مسخرم نکنینا که مهندس برق مملکت (سابقاً) و دانشجوی فلسفه ی کنونیش رفته پیش فالگیر! خوب داشتم می مردم از کنجکاوی ! باید می رفتم :دی ، اصلاً خوب کردم!!!!!! راجع به گفته هاشم می تونم بگم کمی از خود آدم کمک می گرفت اما واقعاً چیزهایی رو هم میدید که هیچ کس جز خودم نمی دونست... و چیزایی رو می گفت از بعد ها که فقط کسی میتونست بگه که تو جریان گذشته ها باشه. نمی دونست چی خوندم و چیکار می کنم، فقط گفت خیلی تغییر تحول داری تو کارات، هی از این شاخه به اون شاخه می پری، این کار رو نکن! به هیچ جا نمی رسی... که این یکی رو خودمم می دونستم. بعضاً هم بی ربط می گفت، بیشترشو از رو روانشناسی شخصیت می گفتريا، کلا نمیشد فهمید که چیزی بارشه یا نه! خلاصه کلی خوش گذشت... اون کنجکاوی که داشتم تو این کارا رفع شد، بچم ناقص به دنیا نمیاد! :دی
خوب من برم سراغ تکالیف مونده شاید که برسونم.


۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

پاره یاد داشت ها

از وقتی اومدم تهران همش درگیر بودم – مریضی ، کلاس ها، خونه ، فسخ خونه ( به قول یکی از دوستام مریم تو نیم ساعت حرف نزنی می میری! خونه تکی؟؟؟!!!) ، خوابگاه ، هم اتاقی های جدید، فرهنگ های جدید ...
عجب اتاقی داریم! ترک، کرد، عرب، ترکمن ... چه شود!!! :دی
یکی از هم اتاقی هام یه کم افسردگی داره که بیشتر با اون بودم تا کمتر تو حال خودش بره – امیدوارم درست شه ...

درسامونم شروع شدن و باید خوندن رو جدی بگیریم ...

پ.ن :

بالاخره مجموعه شعری از گروس گرفتم ... توی یه دنیای دیگه برد منو ...
بیشتر شعراشو وبلاگش خونده بودم ، اما باز چسبید...
یه کتابم از نویسنده ی تئاتری که دوس داشتم . تئاتر درس – نوشته ی اوژن یونسکو

                  

یک لحظه خواستم
چون کودکی که ناشیانه دست در آتش فرو بَرَد
خواستم تو را

آن سطر ها گذشت و
حالا
این پیریِ مدام
مرگ را زیبا کرده است
آنقدر
که کوهِ کنارِ خانه ام
حتی اگر آتشفشان کند
از ایوان و غروب و قهوه ای که تازه ریخته ام
نخواهم گذشت

من که با ماه
از پنجره ات می آمدم
روزهاست
پشت پیغام گیر
گیر کرده ام

دردیست
دردیست
دردیست
خونت جوان بماند و
پایت پیر شود...


۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

سیاه ... سفید ...



جا نمی شوم
از خواب هایم می زنم بیرون ...
...

خواب های رنگی ...
عروسکی!
لا به لای همان دفتر نقاشی ماند ...
که مداد رنگی هایش تمام شد!
...


سیاه...
سفید ...
س ... ی ... ا ... ه ... س ... ف ... ی ... د ...

 آدم ها ؟ ...

تاس می اندازیم! ...
...
زوج ها سفید ...
                       فرد ها سیاه ...
...
***

نه ...
بگذار فرد ها سفید باشند ...
دلم برای فرد ها می سوزد ...

همیشه یکی شان تنها ! ست...

...

-----------------


از خودم بود- یه شعر قدیمی

۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه

رومن گاری



كاليبر 29 ميلي‌متري را توي دهانش گذاشت و " بنگ " .
 وقتي جسدش را پيدا كردند كاغذي در كنارش جلب توجه مي‌كرد . كاغذي كه رويش نوشته بود :
 " عاقبت ، واقعيت را به طور كامل بيان كردم ؛ رومن گاري "

..............
آدم سرزنده يي بود و شايد اگر آن طور به سبک همينگوي خودکشي نمي کرد، به سختي مي شد دليلي بر نااميدي و افسردگي اش پيدا کرد، برعکس اتفاقاً آدم شوخ طبعي بود. نقل قول معروفي هست از «رومن گاري» که مي گويد؛ «شوخ طبعي تاکيدي بر جاه و مقام انساني است، چون يکي از ويژگي هايي است که انسان را از ديگر مخلوقات جدا مي کند.» زندگي «رومن گاري» سراسر پيکار با خودش بود. پيکار با جنبه هاي مختلف و گاه متضاد وجودش که او را مجبور مي کرد همچون «لني» قهرمان رمان «خداحافظ گاري کوپر» دودلي در چهره اش موج بزند و هميشه پي تغيير و تحول و نوآوري باشد و همچون «لني» بارها افکارش را در ذهن خود سبک و سنگين کند و با اين همه در شک باقي بماند. نمونه اش آن جايي از رمان است که «لني» محبوب خود «جس» را ترک مي کند و به کوهستان برمي گردد و با اين همه هنوز نمي داند تا چه اندازه به دختر علاقه مند است و تنها وقتي با فردي روبه رو مي شود که حکم آينه نفس اش را بازي مي کند، به عشق و علاقه وصف ناپذيرش به دختر آگاهي پيدا مي کند و نصفه شب، در کولاک و سرماي کوهستان و با وجود خطر از دست دادن جان اش به سوي محبوب خود بازمي گردد. «رومن گاري» خود اين چنين بود.


«رومن گاري» اسم واقعي اش نبود. او اصلاً اسم واقعي نداشت. چون هيچ وقت پدرش را نديد و از همان اول نام خانوادگي همسر دوم مادرش روي «رومن» گذاشته شد و او را «رومن کاسو» ناميدند. شايد به همين خاطر است که چندي بعد خودش «رومن گاري» را ترجيح داد تا هم زياد به ياد گذشته ها نيفتد و هم کمي تغيير کرده باشد. «گاري» را از واژه يي روسي به معناي «آتش گرفتن» گرفت و آن را در صيغه امر برد و کمي امريکايي اش کرد و البته اين کار را بي تاثير از نام ستاره سينماي امريکا «گاري کوپر» انجام نداد. آخر «رومن گاري» شيفته تغيير بود.
رومن گاري دومين جايزه گنکور را با نام اميل آژار براي رمان «زندگي در پيش رو» دريافت کرد. او تنها نويسنده اي است که دو بار موفق به اخذ اين جايزه شده است چرا که اين جايزه تنها يک بار به هر نويسنده اي تعلق مي گيرد. او با نام مستعار، براي دومين بار توانست اين جايزه را دريافت کند. پسرعمويش پل پائولويچ، به جاي وي اين جايزه را دريافت کرد. رومن بعدها در کتابي به نام «زندگي و مرگ اميل آژار» اين حقيقت را فاش کرد.
«تربيت اروپايي»، «ريشه هاي آسمان»، «ليدي ال»، «رقص چنگيزخان»، «سگ سفيد»، «پرندگان مي روند در پرو مي ميرند»، «بادبادک ها» و «توليپ» از ديگر کتاب هاي مشهور «رومن گاري» اند که اغلب به فارسي هم ترجمه شده اند. «پرندگان مي روند در پرو مي ميرند» نوشته «رومن گاري» از تاثيرگذارترين نوشته هاي اوست که سال ۱۹۶۸ از روي آن فيلمي ساخته شد. داستان ماجراي پرندگاني است که از جزاير «گوانو» به سمت ساحلي در صدکيلومتري «ليما» حرکت مي کنند تا به هر زحمتي شده به آن جا برسند و بميرند. اين کتاب مجموعه پنج داستان کوتاه است شامل «پرندگان مي روند در پرو مي ميرند»، «بشردوست»، «ملالي نيست جز دوري شما»، «همشهري کبوتر» و «کهن ترين داستان جهان» که اولين بار سال ۱۳۵۲ «ابوالحسن نجفي» آن را به فارسي برگرداند و پس از چاپ سومش در سال ۱۳۵۷ اجازه چاپ مجدد نگرفت.
-----------------------------------------------------------------------------------------


از رومن گاری و کتاباش خوشم میاد.... جمله ای که تو لیدی ال دوست داشتم :

هر وقت که دو پلیس سبیل دار وارد اتاقشان می شدند تا مسیو بودَن را با خود ببرند، او به طرف مادرش که در حیاط سرگرم رختشویی بود می دوید و فریاد می زد :
« آزادی و برابری باز هم آمده اند تا بابا را ببرند. برادری لابد مست کرده و توی خیابان افتاده. »

۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

آغاز / من واقعی / میریام





بالاخره اومدم تهران و مستقر شدم – تو دوران کنکورِ ارشد یه بلاگ داشتیم به اسم پشت کنکوری ها، هر کسی با اسمی توش مطلب میذاشت و نظر می داد ، بیشتر اسم ها مستعار بودن ، اما تعدادی هم اسامی اشخاص وجود داشت که فکر می کردم واقعین – اما حالا که اکثریتمون قبول شدیم دارم میبینم مثل این که من جزءِ معدود افرادی بودم که با اسم واقعیم توش مطلب میذاشتم و نظر میدادم – برام جالب بود . البته کسانی هم بودن که با اسم واقعی بودن، اما اونایی که بیشترین فعالیت رو داشتم اسامی مستعار بودن ...
حس می کنم یکی از بزرگترین دلایلی که می تونه باعث شه از خودم فاصله بگیرم همین اسم مستعاره – که اسمی رو خودم بذارم که نیستم – حس می کنم شخصیتم چند تیکه میشه....
میریام هم منشا اسم مریم هست که یه کلمه ی عبری هست که وقتی به عربی وارد شد به مریم تبدیل شد – یکی از شخصیت های کتاب مقدس هم هست...

* میریام معروف به مریم یاغی یا مریم تندخو (عبری:מִרְיָם) نام یکی از شخصیت‌های نام‌برده در انجیل، کتاب مقدس مسیحیان است.
مریم یاغی خواهر موسی و هارون، دو تن از پیامبران نام‌برده در کتاب‌های دینی سامی بود. مریم از موسی بزرگ‌تر و از هارون کوچک‌تر بود.
بنا به روایت عهد عتیق، بعد از تولد موسی، یوکابد(مادر موسی) فرزندش را سه ماه مخفی نگاه داشت و سرانجام او را در زنبیل قرار داده و در میان نیزار کنار رود نیل رها کرد، آسیه(دختر فرعون-در قرآن همسر فرعون) که مشغول شستشو در رودخانه بود،پسر را در زنبیل دید و دلش به حال او سوخت. «مریم» این وقایع را مشاهده کرد و به «آسیه» پیشنهاد کرد تا زنی از عبرانیان را فرابخواند که کودک را شیر دهد. پس از موافقت آسیه، مریم نیز مادرش را برای شیر دادن به موسی به قصر فرعون آورد(خروج ۱۰:۴:۲)
پس از خروج بنی اسرائیل از مصر، چون مریم و هارون، «موسی» را برای ازدواج زن کوشی سرزنش کردند، مریم به «پیسی»(نوعی بیماری پوستی) مبتلا شد، که بر اساس تورات مجازات یهوه بوده است.
بر اساس سفر اعداد، موسی به فرمان خداوند مریم را به مدت هفت روز در اتاقکی زندانی کرد و پیوستن او را به منزل بنی‌اسرائیل ممنوع کرد. پس از هفت روز، موسی نزد خداوند، خواهرش را شفاعت کرد و در پنج کلمه دعا نمود: «خدایا،او را شفا ده»(اعداد ۱۲). پس از دعای موسی،مریم شفا یافت.
مریم در قادش مرد و در همان‌جا مدفون گشت.

 .