۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

امید و امید


همیشه فکر می کردم وقتی رشته ای که دوست ندارم تموم بشه یک نفس راحت می کشم... حالا که دو ماه از شروع رشته ای که دوست دارم گذشته واقعاً به این نتیجه رسیدم که من با مهندسی هیییییییییییچ تناسبی نداشتم هیچ!!! هیچ ربطی هم بهش نداشتم! کلاً به قول کوهن قیاس ناپذیر بودم باهاش!!! اصلاً هیچ وقت تو جهان پارادایم حاکم به مهندسی زندگی نکرده بودم و واسه همین هیچ وقت درکش نکردم ... و خیلی هم خوشحالم که جسمم هم از جهانی که روحم بهش تعلق نداشت آزاد شد ...
سال پیش سال خوبی نبود ... فشار هایی روم بود که شاید هر کسی به جای من بود کم میاورد ... ولی وقتی انگیزه ای باشه آدم مقاومت می کنه ...!
زندگی داره میگذره ... با تموم مشکلاتی که هست و هیچ وقتم از بین نمیرن، اما در کل بهتر از همیشه است! و من با تمام وجود خوشحالمو به زندگی امیدواااااااااااارم!
کلاسامو دوست دارم ... مخصوصا مقدمه ای بر فلسفه ی علم و فلسفه ی غرب ...! منطقِ جدید رو هم دوست دارم اما گاهی ازش بدم میاد، چون یادآور دروس برق هست واسم و اعصابم رو بهم میریزه ... و خیلی هم خوشحالم از این بابت که تموم کتابایی که قبلاً مطالعه کردم الان چقدر دیدم رو باز کرده ... مخصوصاً رمان های خارجی ای که خونده بودم...! حس می کنم کمی از سطحی فکر کردن فاصله گرفتم و می تونم خوب فکر کنم، و دوره ی دو سه ساله ی فلسفه ای که پیش دکتر امید دیدم من رو قبلاً با فضای کلاسای انسانی آشنا کرده بود و ناشی گری مو اونجا ریخته بودم... وای که چقدر دلم واسه دکتر امید تنگ شده ... لحظه شماری می کنم برای دیدنش... این دفعه که رفتم با یه جعبه شیرینی و یه دسته گل میرم سراغش... به خاطر همه ی خوبی هاش ازش تشکر کنم ... به خاطر همه ی وقتی که با تموم حوصله به سوالامون گوش میداد و کلاس هایی که بی هیچ چشم داشتی برامون میذاشت... 




معلم اول برای من دکتر امید هست... درسته از اول علایق خاصی نسبت به فلسفه و سایر رشته های انسانی داشتم اما تو کلاسای دکتر امید بود که فهمیدم واقعا از چی لذت می برم... 

سارا – مصطفی – فرید – سمیرا – زهرا – خانوم مولوی- آ تقی صاحب کتاب فروشی دهخدا و خیلی های دیگه که با هم همکلاسی بودیم... دلم برای همه تون تنگ شده ... واسه همه ی ذوق و شوقی که داشتیم ... چقدر دلتنگم ...
و چه لذت بخش بود که برای بار اول فلسفه رو با استادی خوندیم که متعصب نبود ... و تموم تلاشش این بود که همه چیز رو بخونیم و ببینیم و بهش فکر کنیم ... به این که هیچ جا ایست نکنیم ... از هر شناخت تازه استقبال کنیم و تک بعدی نگاه نکنیم ...
یادمه که دفتر حوزه تو دانشگاه مسئول برگزاری کلاسای آزاد فلسفه و منطق بود، که وسط های دوره به طرز مشکوکی کلاسا رو تعطیل کرد، نمیدونم شاید انتظارات و اهدافشون برقرار نشد!!! و دکتر کلاس رو به جای تعطیلی به دانشکده ی فلسفه، آمفی تئاتر!!! برد ... هر وقت هم اتاقش می رفتیم با حوصله به حرفامون گوش می کرد...

استاااااااااااااااااااااااااد هنوزم به یادتم! همیشه به یاااااااااااادتم!

استاد فلسفه ی علم این ترمم بعضی تیکه هاش منو یاد دکتر امید میندازه ... 
خیلیییییی جاااالبه!!! خیلیییی جالبههه!!!  :دی


۷ نظر:

  1. این که آدم کاری رو که دوس داره انجام بده نعمت خیلی بزرگیه. قدر لحظاتی که احساس شاد بودن میکنی رو بدون ;)

    پاسخ دادنحذف
  2. قبلآ بلاگتونو میخوندم، ولی یه مدتی بود نمیتونستم برم اونجا. الان که دوباره دارم مطالبتونو میخونم خوشحالم!
    امیدوارم موفق باشین و علم مورد نظرتونو تا تهش یاد بگیرین.

    پاسخ دادنحذف
  3. مریم نمی دونی از اینکه اینا رو می خونم و میبینم در آرامشی چقدر خوشحال میشم و لذت می برم.....
    از ته دلم آرزو می کنم به بهترین ها برسی دوست عزیزم....دلم برات تنگ شده.بپر بیا تبریز...زود باششششششششششش

    پاسخ دادنحذف
  4. سلام مریم خانوم
    چه بدونی چه ندونید حرفهای زیادو ارزشمندی برا دوستان دارید

    پاسخ دادنحذف
  5. سلام مریمی خوبی گلم
    آره نشد که بیام
    شاید دیگه اون کلاسو نیام چون سرم خیلی شلوغه درسام رو هم مونده. ولی شاید از این هفته فلسفه غرب رو بیام. اگه لطف کنی گزارشی از کلاس مقاله نویسی بدی ممنون می شم.
    راستی من این
    پنجشنبه برای این کلاس اومدما ولی تشکیل نشده بود!
    عیب نداره...
    خوش باشی و
    پیروز

    پاسخ دادنحذف
  6. wooooooooooooooow ajab poste enerjetici!!!!!

    مريم جون خيلي انر‍‍ژي گرفتم !

    love you!

    پاسخ دادنحذف
  7. sallam maryam
    khobiiiii
    akse ghashangiii goshashtiiiiii
    enghad az ostad omid tariiif krdiii k manam migam jeddan dasesh dard nakone
    به خودت افتخار كن كه تو مسيري كه دوست داري هستي...
    خوش و موفق باشي........

    پاسخ دادنحذف